عماد الدين حسن بن علي الطبري

505

مناقب الطاهرين ( فارسي )

سدير صيرفى گويد كه : من در حج بودم . ابو جعفر عليه السّلام مرا وصيّت كرد به حوايجى كه وى را در مدينه بود و مرا به مدينه فرستاد . چون من به فخّ الروحا رسيدم ، يكى از پس جامهء من مىجنبانيد . من گمان بردم كه تشنه است ، كوزهء آب به وى دادم . گفت : مرا حاجت نيست به آب . و نامه‌اى به من داد كه هنوز تر بود . چون به مهر نگريستم خطّ امام عليه السّلام بود . گفتم : صاحب كتاب را كجا ديدى ؟ گفت : اين ساعت . و در آنجا مصالح چند بود كه مرا مىفرمود بدان . چون امام عليه السّلام باز به مدينه آمد ، من حال با وى بگفتم كه : نامهء تو تر بود كه به فلان موضع به من رسيد . آن حال چگونه بود ؟ فرمود كه : ما را جن مىباشد از شيعه كه چون ما را كارى بتعجيل باشد ، ايشان را به كارها بفرستيم . « 1 » ابو حمزهء ثمالى گويد : خواستم كه در خدمت امام جعفر عليه السّلام روم ، جمعى پيش وى بودند . من توقّف كردم . ناگاه قومى غريب منكر از آنجا بيرون آمدند . تا بعد از اجازت من نيز در خدمت وى رفتم و گفتم : اين دور بنى اميّه است كه از شمشيرهاى ايشان خون مىبارد . اين چه قومند كه از پيش تو بيرون آمدند ؟ امام عليه السّلام گفت : اين جمعى از شيعه بودند از قوم جن دون انس كه از من علم شريعت مىآموختند . « 2 » ابو حنيفهء سائق الحاج گويد كه : صادق عليه السّلام خواست كه به حج رود . من گفتم كه : بازايستم يا بن رسول اللّه تا تو رحلت فرمايى يا نه ؟ فرمود كه : نه . تو برو تا ابو الفضل سدير برسد و كارهاى ما بسازد . من چيزى به تو نويسم و مصالح نمايم . گفت : من دو روز و دو شب در راه بودم . ناگاه مردى

--> ( 1 ) - الثاقب / 180 - 181 . ( 2 ) - الثاقب / 181 ،